Daisypath Next Anniversary PicDaisypathNext Anniversary Ticker<روزهای زندگی همدل - پراکنده
من همدل جون هستم و دو ساله که با الک همسرم تو سرو کله هم میزنیم با عشششششششق !! من عاشق وبلاگم هستم و دوستای وبلاگیم..

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
پراکنده

سابیلیکک دوستان محترمه خوبین؟؟ من که دوران خوش به هم ریختگی هورمونی بسر می برم و الان دلم می خواد موهای اونا که از جلوم رد میشن رو دوسته دسته بکنم !!! دیروز رفتم خونه مامی اینها و یه دوری زدیم برای عروسی خانداداشمون لباسی پیدا کنیم   که جاتون خالی از خنده تو اتاق پرو ولو شده بودم یه لباسی پوشیدم صد رحمت به لباس دکلته همه چی بصورت غیر منتظره ای زده بود بیرون !! نمی دونستم لباس رو باید از بالا بپوشم یا پایین حالا من داشتم لباس رو به مامی نشون میدادم این آقاهه مغازه داره هی می گفت منم میشه ببینم تو تنتون چه جوریه  !! خولاصه که بی خیال لباس شدیم و رفتیم کافی شاپ تو مرکز خرید گاندی و مامی بستنی خورد و من و خواهری هم دوتا لیموناد با تست که بعدش هم با صورتحساب 20هزارتومانی مواجه شدیم !! و سلام و صلوات فرستادیم بر روح صاحب کافی شاپ که اینقدر منصف هستند !!! بعدش اینقدر دلم درد گرفته بود که زنگ زدم الک همونجا زودی اومد دنبالم و در حالی که داشتم از درد بالا و پایین می رفتم الک گیر داده بود که بریم گوشت بخریم ! آخ دلم می خواست اون موقع از اینکه چقدر حال منو درک می کنه کلشو بکنم تو فرمون !!! بهش گفتم بریم بخریم ولی من حالم خوب نیست خودت باید پاکش کنی که ایشون چون باسن آسمون پاره شده و علیامخدره جان پسری تی تیش تحویل جامعه داده !! از اینکه خدای نکرده دستشون که چربی آغشته بشه خیلی می ترسند !! از خرید گوشت صرفنظر کردند تا کلفت همدل جان فردا اینکار را انجام دهند !

رفتم شهر کتاب یه دفترچه خریدم تا تو کیفم باشه و گاهی موقعها بتونم توش بنویسم که نمی دونم چرا اینقدر الک گیر داده بود که چی می خوای بنویسی ؟! برای چی می نویسی ؟! ای بابا ....

آقا من خواهر شوهر خوبی هستم ولی این عروس دیگه واقعا داره رو مخ من طناب میزنه ها !!!! البته این مردها حقشونه و من هیچ وقت در مقابل کارهاش با برادرم عکس العملی ندارم و همیشه اونو تایید کردم ولی دیگه همه چیز رو از حد بدر کرده . برای مثال پارسال که عقد کردن یه جشن عقد کامل گرفتن و کلی مهمون دعوت کرده بودن و سفره عقد هم بود ولی حالا گیر داده که چون خواهرت (همدل جان) همون روز عروسی جشن عقد گرفته ماهم دوباره باید اینکارو بکنیم !!! نمی گن این همدل بیچاره  یه روز جمعه که کلا 5نفر از دوتا خانواده موجود بودن عقد کرد و بعدش هم گفت من جشن عقد نمی خوام که با اصرار خود علیا مخدره اینکار رو کردیم ... حالا جدا از اینکه از آرایشگاه و تاج و لباس عروس و... همه رو داره از همدل جون کپی می گیره و تازه میگه وااااااا یعنی مال شما هم همنجوری بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما که ندیده بودیم ! البته بگم ما هنوز تاریخ دقیق عروسی رو هم نمی دونیم !!!‌

به الک دیروز گفتم یه شمال بریم که دارم می پوسم از افسردگی که اولش خیلی استقبال کرد ولی بعدش گفت چون تعطیلی هست و شلوغه نمیریم !! ما هم نیشمان را بستیم که دیگر فکر نکنیم هنوز همسرمان حرفمان را گوش می کند .

جمعه یکی از دوستام اومد خونه ما و بچه اش یه کم بستنی ریخت رو فرش که دوستم زود دستمال آورد و داشت فرش رو پاک می کرد یهو بچه 2سالش اومد جییییییییییییغ بنفش کشید که چرا تو پاک می کنی ؟؟!!! و آنقدر جیییییغ زد که من دستمال رو گرفتمم و پاک کردم تا بچه کمی خفه شود !!! البته از اینکه هنوز بچه ای اینگونه نداریم بسیار شادمان گشتییییییم !چون اگر الک در خانه بود حتما بچه را به بیرون از پنجره پرتاب می نمود ! البته از طرف دوستمان نصیحت شدیم به بچه دار شدن و فکر این را نمودیم که تصور کنید من و الک و نی نی از صبح با هم در خانه باشیم !!!!!!!!!!!!!! چه فاجعه ای !!!!!!!!!! نه ! نه !‌ نه!!!!!!!!!!!!

: 35778

RSS



powered by blogsky.com