الان صدام با صدای کلاه قرمزی نسبت شدیدی داره چون بر اثر آلرژی بهار و سرماخوردگی تواما گلوم ورم کرده و دارم فوت میشم .
البت گفته باشم حساسیت شدیدی هم به الک پیدا کردم چون بصورت خیلی افتضاحی از 5شنبه تا حالا هرموقع باهاش حرف می زنم تاول شدیدی میزنم با ضریب سوختگی 99درصد!!!!!!! 
پنجشنبه بعداز ظهر سرفه های بدی می کردم و قرار شد با الک بریم بیرون ایشون هوای چرخش در پاسداران بسرش زده بود و رفتیم و با شرمندگی فراوان 3ساعت تموم تو ترافیک وحشتناکی بودیم و الک هم که حساااااااااااااااس قاط زده بود
منم پشت هم سرفه می کردم موقعی که ترافیک تموم شد بهش گفتم قبل از شام اگه میشه بریم دکتر با هزار قیافه گرفتن ایشون رفتیم کلینیک قیطریه و نشستیم تا نوبتمون بشه برگشته بهم میگه به نظر میاد تو الکی سرفه می کنی و سرفه هات اختیاریه !!!!!!!!!!! 
فقط نگاش کردم بدون هیچ حرفی ..
شاید این موضوع خیلی کوچک و احمقانه باشه ولی مطمئنم کسانی که ازدواج کردن این حرف منو خوب می فهمن احساس می کنم از هم خیلی دور شدیم ... خولاصه که کلی بغض قورت دادیم و دکتر هم عنوان کرد آلرژی شدید پیدا کردم و منم که غمباد گرفته بودم و دیگه هیچی از گلوم پایین نمی رفت بعدش الک رفته چلوی ساندویچی نگه داشته که من خیلی گشنمه تو چی می خوری ؟
گفتم من حالم خوب نیست هرچی تو گرفتی فرقی نمی کنه یه کم با تو می خورم که یهو صداش رفت آسمون هفتم که یعنی چی فرقی نمی کنه و مسخره بازی در میاری و.... 
در ماشینو محکم کوبید و بغض منم لای درگیر کرده بود انگار !!
دیگه باهاش حرفی نزدم یا حتی اعتراضی هم نکردم حتی روز جمعه که حال افتضاح منو دید و به دوستش زنگ زد و قرار گذاشت که بریم اونجا مهمونی بازم هیچی نگفتم ..
رفتیم اونجا و چون داروی خواب آور خورده بودم همه رو دوتا میدیدم !! تو این اوضاع خانم دوستش که فهمیده بود حالم خوب نیست خیلی هوامو داشت و آروم بودم و می رفتم تو اتاق یه آبی به صورتم میزدم که سرحال باشم که الک جان باز شروع کرد که چرا ساکتی و چقدر مظلوم شدی و هرهر می خندید که چرا هی میری تو اتاق قایم میشی ؟؟!!
و من باز بطور عجیبی نمی دونم چرا آروم بودم !!
و هنوز هم آرومم .. شاید بهم بخندید ولی واقعا از آرامش عجیب خودم می ترسم !! ولی یه نکته دیگه اینکه از دیشب موقع خواب با چشم بسته احساس کردم الک یه جور دیگه نگام می کنه ! نمی دونم شاید اونم یه چیزی دیده !!
نتونستم دوستمو بخاطر حالم دعوت کنم و پس فعلا تصمیم به ازدواج در او باقی است دوستان!!!!!!! 
خوب دیگه پرحرفی بسه و بایم به وبلاگای قشنگتون سر بزنم . بای بای 

<









صبح به الک میگم حالم بده میگه مال اینه که صبحانه نمی خوری!!!!(اینم میگه که یه موقع من فکرم نره به این موضوع که دیشب همبرگر دست پخت علیامخدره رو خوردیم!!)
بعدش نشست از مجسمه های رنگ برنزی که خریده بود تعریف کرد که اینا شاهکار لویی شانزدهمه واز اینجور حرفا که من اصلا گوش نمی کنم فقط موقعی به خودم اومدم که دیدم اومد مبل رو بکشه کنار کله مجسمه افتاد جلوی پای من !!!!

