Daisypath Next Anniversary PicDaisypathNext Anniversary Ticker<روزهای زندگی همدل - بهمن 1386
من همدل جون هستم و دو ساله که با الک همسرم تو سرو کله هم میزنیم با عشششششششق !! من عاشق وبلاگم هستم و دوستای وبلاگیم..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
مدل جدید !!!!

دیروز مثلا خیر سرمون گفتیم با الک بریم تیراژه کلی...!! خرید کنیم . ننه جان یه مغازه رفتیم لباس (از نوع زیرش) برا الک بخریم آقاهه گفت مدلهای جدیدی اوردن بعد رفت مدلهای جدید رو آورد من شرمنده ام روم به دیفار ولی همش گیپور و حریر بود!!!!!نمی دونید من با چه وضعیت اسفناکی از مغازه اومدم بیرون مگه حالا خندم قطع می شد! الک هی میگفت اگه یه بار دیگه بخندی خودت می دونی بعد خودش هر هر می خندید تازه من بهش پیشنهاد دادم همه رنگشو بخره بالاخره تابستونه و گرما و گرمازدگی دیگه نه؟؟ بد می گم ؟ تازه گفتم می تونه بره از این جوراب بلندها هم بخره ست کنه ! مگه بده من به فکر لباس شب عید شوهرم هستم ؟ خوب جوانی و هزارتا آرزو !! فقط موندم این ایده لطیف و ظریف!! اول به فکر کدوم یکی از آقایون اومده که اونا هم به لباساشون اینجوری می تونن مدل بدن!!!حالا من نگران بعدا هستم که انواع خال خالی و احتمالا ریش ریش بخواد به بازار بیاد !!شلاق هم بهش حتما باید آویزوون باشه!!  خولاصه که کل پاساژ رو گشتیم ولی هیچی نخریدیم وقتی رسیدیم خونه الک اینقدر خسته شده بود که ساعت 11رفت خوابید حالا من برعکس بیخوابی زده بود به سرم و فیلم weight of waterرو دیدم که الیزابت هارلی بازی می کرد و فیلم زیاد جالبی هم نبود پیشنهاد نمی شود ببینید  اصرار نکنید!

خوب خوب الان مثل هاپو پشیمانیم این عیدی را دادیم قسط رو تسویه کردیم چون کفگیرمان بدجور به ته دیگ اصابت فرموده و همچنان باید فکر عیدی بقیه و خرجهای دم عیدی باشیم پول مورد نیاز برای انجام کلیه امور عیدانه و خرید :1500000 موجودی: نداریم !!!!!! خوب عید به همگی خوش می گذرد انشالاه قبض موبایل هم که دیروز سرافرازمان کرد و الک بخاطر اینکه بیشتر منو سورپرایز کنه اصلا در پاکت رو هم باز نکرده بود مبادا من ناراحت بشم !!

خوب این ماجرای اینترنت ما هم که تمامی نداره و امروز دوباره بهمون اعلام کردن که فقط 12-10 اینترنت دار می باشیم ولی مسنجرمان وصل می باشد !! از کلیه دوستان خواهچمند است مسنجرشان را وصل نمیایند با هم بچتیم خوشا عهد کودکی که در دوران چت جقدر ملت بی گناه را بر سرکار می نهادیم ؟ من ؟ اصلا بهم میاد؟ همین کارها رو کردیم خدا زد پس کلمون یکی مثل الک گذاشت تو کاسه ام دیگه نشه جم بخورم ننه جان(نه که حالا من خیلی مظلوم و سربراهم و حرف گوش کن الان دیگه!!!!!!) راستی بیاید سر بزنید ها نبینم من نیستم چراغ اینجا خاموش بشه ننه جان اینا دیگه آخری وصیتنامه هامه بعدا نگید همدل قهر کرد رفت ها من شرط و پی هامو کردم ها حالا گفته باشم!!!!!!!!  

خوب خوب و خوش وسلامت باشین . دوستون دارم و بای بای

پی نوشت: من شرمند اخلاق ورزشی همتون ولی احیانا من بلت نیستم آهنگ بذارم اولا بعدشم اینجا نمی تونم دانلود کنم  فدای دستتون بشم اگه اولا بهم یاد بدین چه جوری بذارمش تو وبلاگ بعدشم اون آهنگ کامران هومن جدیدشو می خوام

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
من عادت می کنم با درد تازه...؟؟

من واقعا نمی دونم اینایی که میرن دزدی چه دلی دارن از دیروز تا حالا که بالاخره موفق شدم این کلیدرو بذارم دست راستم فلج شده!! دیروز بعد از ظهر با الک می خواستیم بریم عینکم رو تحویل بگیریم که رفتم دیدم بله!!!!!! علیا مخدره نشسته رو صندلی عقب !! جریان هم این بود که ایشون زنگ زده بودن که الک بره دنبالشون جایی که بودن دیگه چون دیر هم شده بود الک نتونسته بود اونو برسونه بعدش بیاد دنبال من . دقیقا از موقعی که فهمید الک برا من عینک خریده و داریم میریم اونو تحویل بگیریم دیگه قیافه اش دیدنی بود یعنی تا خونه یک کلمه هم حرف نزد! و حتی به ظاهر یه تبریک خشک و خالی هم بهم نگفت!!!

خیلی درگیر روزمرگیها شدم هر روز به امید آخر هفته می گذره بدون اینکه برنامه خاصی باشه . ظاهرا همه چیز روبراهه ولی خود درونیم بدجوری خسته است از این تکرارهای هر روزه از اینکه هرروز بهترین ساعات عمرم رو پشت این میز می گذرونم بدون هیچ کار مثبتی(از نظر خودم) و وقتی میرم بیرون که انرژی مثبتی درونم باقی نمی مونه . دلم می خواد قید این حقوق و هر چی هست رو بزنم ولی آزادانه اون کارهایی که دوست دارم انجام بدم . همیشه دلم می خواست کار تور لیدری رو انجام بدم ولی الک به شدت مخالفه و به هیچ عنوان راضی به این کار نیست. اون سالی هم که همزمان با ورودم به دانشگاه تو همه آزمونهای مهمانداری قبول شدم هم خانواده خودم نذاشتن و گفتند که حق ندارم برم .. نمی دونم ولی احساس می کنم از همه چی عقب افتادم من آدم ساکنی نیستم و این سکون سه ساله ام تو این شرکت خیلی آزارم میده و هنوز هیچی نشده از شدت استرس موهای شقیقه هام همگی دارن سفید می شن ! حوصله حرفهای خاله زنکی فامیل شوهرم رو به هیچ عنوان ندارم و به همین خاطر هم هست که در شان خودم نمی بینم هیچ موقع بهشون جوابی بدم یا اظهار نظری بکنم و به هیمن خاطر هم فکر کنم اونا اینطوری موضع گرفتن . الک تو کارش آدم خیلی موفقیه و دقیقا اون کاری که فکر می کنه درسته انجام میده ولی وقتی من هم می خوام این حق رو به خودم بدم هزارتا دلیل و برهان برام میاره که نباید دل به کارهایی مثل ترجمه کردن ببندم ! یا اینکه شغل مورد علاقه ام رو داشته باشم و پول کار از همه مهمتره !!! از وقتی هم که اکثر کارهاش رو تو خونه انجام میده دیگه هیچ فضایی برای تنها بودن ندارم و حتی حق ندارم مثلا ساعت 6بعد از ظهر بخوام برم قدمی بزنم به بهانه اینکه الک حاضره منو همه جا ببره ولی تنها نرم! که هزارتا گرگ تو خیابونا هست!‌ انگار نه انگار من همون کسی بودم که قول داده بود هرگز استقلال منو ازم نگیره . بهم نگین تقصیر خودمه که اینطوری شده من خیلی سعی می کنم این قید وبندها رو از بین ببرم ولی اینکه برای نیازهای اساسی خودم همش بخوام بجنگم خسته ام  . از اینکه حتی حق نداشته باشم از ماشین شوهرم استفاده کنم چون ممکنه تصادف کنم و خدای نکرده ایل و تبار شوهرم ببینن من تصادف کردن و ماشین پسرشون خط بیافته فاجعه است ! متنفرم . از اینکه همه جا مثل اونا  اتیکت آدمای باشخصیت رو به خودم بزنم و تو خلوت خودشون بدترین رفتارها رو با هم داشته باشن و بادکنک توخالی باشم بدم میاد از اینکه فقط یه نفر بخاطر این بهم بگه کارتو تو مجله ادامه بده که پز اینو بده که عروسم مترجم فلان مجله است و غیر مستقیم بهت بگه که بجای فامیل خودت از فامیل شوهرت تو مجله استفاده کن بدم میاد . از اینکه بهت بگن شغلتو رها نکن که شوهرت ساپورت مالیشو از دست نده و و مجبور نباشه وظایف شوهری خودشو به دوش خودش بکشه متنفرم . از اینکه وسیله ای شدم برای رفع نیازهای بقیه ! هر وقت سعی می کنم از این لاک بیرون بیام یه مصیبتی بسرم حواله می کنن که ترجیح میدم سکوت کنم و بار دیگه خودمو نادیده بگیرم . ..

عادت کردن به نظر من بدترین چیزیه که ما آدما داریم عادت کردن به جدایی، به بی وفایی، به مظلوم بودن ، حتی به محبت کردن و محبت دیدن... بدون در نظر گرفتن دلیل واقعی و فقط بخاطر اینکه همیشه هست !! یه بار تو زندگی من یه شکست واقعی اتفاق افتاد که فکر نمی کردم بعدش بتونم هرگز آدم معمولی بشم و اینم بگم هرگز نشدم ولی فقط همون یکبار بود که به میل خودم و با دونستن اینکه ممکنه چقدر آینده ام تغییر کنه پا گذاشتم رو همه فرصتهایی که برام عادت شده بود و تنها خودم بودم که ایستادم و از اول شروع کردم . دلم می خواد دوباره همون تصمیم رو بگیرم دوباره بتونم یه شروع نو داشته باشم ایندفعه به مراتب مبارزه ام سختتره ولی می دونم که می تونم .

نمی دونم چقدر ایده ام درسته یا غلطه ولی می دونم که مثل همیشه شما دوستای خوبم با من هستین ..

دوستتون دارم

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
: 35769

RSS



powered by blogsky.com