Daisypath Next Anniversary PicDaisypathNext Anniversary Ticker<روزهای زندگی همدل - آذر 1386
من همدل جون هستم و دو ساله که با الک همسرم تو سرو کله هم میزنیم با عشششششششق !! من عاشق وبلاگم هستم و دوستای وبلاگیم..

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386
سه روز  نوشت

 

 دیروز از ساعت دقیقا یک که اومد آپ کنم این برق شرکت رفت من ضایع شده بیدم نشده آپ کنم خواهر جان و به همین خاطر موضوعات دیروز و امروز و پریروز بصورت ام پی تری  قدیم می گردد .

-     آی دیشب این آقای همسری رفت خونه اولیامخدره ما هم برا دل خودمان این فضای خانه را با شمعو گل و پروانه و این آهنگ جدیده فریدون همچنان شاعرانه نمودیم و بس حالی بردیم در غیاب همسرجان!!

-          صبح همراه همسرجان رفتیم حلیمی زدیم به بدن و الان احساس می کنیم پس از مدتها صبح در شرکت بیداریم .

-     در یک اقدام انتحاری کلیه سی دی  ها و برگه های که آقای همسرجان لابلای مبلها و میزها !! برای دسترسی آسانتر قرار می دهند درون یک کارتن قرار داده شد و همسرجان نیز تهدید شد که در صورت تکرار دفعه بعد به بیرون از پنجره پرتاب خواهد گشت!!

-     دلم می خواد برم یه جایی کار کنم که اونجوری که دلم می خواد برم سرکار هر آشغولانسی که رد میشه و نگاه می کنه مجبور نشم این مقنعه لعنتی رو بکشم جلو سرم،از این آدمایی که اگه بیرون ببینیشون بعنوان گدای در خونه هم قبولشون نداری  حرف نشنوی می خوام همشونو بکشم

-     دیشب رو مبل خوابیدم داشتم همزمان هم کتاب می خوندم هم فیلم میدیم بصورت کامپکت!! همسرجان هم همش داشت با اون لب تاپش که من نفرینش کرده بودم و یهو از اول هفته منهدم شده و به هیچ عنوان هیچی رو صفحه نمیاد ور میرفت منم در کمال آرامش چایی می نوشیدم!! حسود بلا با عصبانیت میگه مبادا یه لحظه خودتو درگیر کنی ها اصلا این چه کتابیه تو می خونی بدآموزی داره اینو می خونی منو محل نمی ذاری !!!(  آخه الان چند وقته حوصله نداشتم باهاش کشتی نگرفتم و گوشش رو هم نکشیدم تمام بدنش درد می کنه برا کتک خوردن ننه جون !! )

-     به همسری می گم یه خورده کمک کن میگه باور کن صبح کلی کار کردم میگم چیکار کردی میگه اون بسته عدس رو خالی کردم صبح تو ظرفش ندیدی مگه !!!! بیچاره با این حرکت نگرانم آرتروز بگیره بچه ..

-     یه سوپر گنده دم خونمونه یه یخچال داره پر از شکلات هر دفعه عین این کوزت که میرفت اون عروسکه رو نگاه می کرد می رم دماغمو می چسبونم به شیشه یخچال شکلات ها رو نگاه می کنم (منو تصور کنید !!)بعدش عذاب وجدان چاقی می گیرم این پسره سوپری هم یه چشم غره میره یعنی توقف بیجا مانع کسب است !! منم بهش میگم از اون روغنها اون بالا بده باید نردبون بذاره عین گجت بره بالا آی حرص می خوره خوشم میاد ...

-     نمی دونید بند فندک کجا می فروشن؟؟ یه زیپو قبلا خریدم برا همسری گمش کرد بعدش یه دونه دیگه همون شکلی گرفتم براش وایییی هردفعه هرجا پیاده می شیم وسط راه میگه گم شد نیست!! هر روز 45دقیقه دنبال فندکش می گرده خدااااااااااااااااااا

-          تازگیا هم حوصله ندارم حرف بزنم هم همه حرفا انبار میشه تو دلم حوصله هم ندارم حرف بزنم آ هان اینو گفتم راه حلی سراغ داشتین بگین بهم !!

-     دیشب اومدم مرغ درست کنم همیشه یه لیوان آب میریم کافیه چون همسری دوست نداره زیاد مرغ آبکی باشه بعد هر 5دقیقه میدیم بوی سوختنی میاد میدیدم آب مرغه تموم شده بعد یه لیوان دیگه آب اضافه میکردم شعله هم کم بودها فکر کنم یه 10لیوانی هی پرکردم هی ته کشید تا خانم مرغه پخید گفتم الان همسری بخوره کله مو میخوره با غر غر !! همسری اولین قاشق رو که خورد گفت امرو چی زدی به مرغ ؟؟ من همینجوری نگاش کردم گفت واقعا خوشمزه شده هردفعه همینجوری درست کن!!

-     شب یلدا می خوام انار می خوام هندونه می خوام آجیل می خوام شراب می خوام خونه مادرشوور نمیرم شب یلدا خوشو بکشه هم نمی خوام نمی رم خواب می خوام مهربونی می خوام کار خوب پردرآمد می خوام مرخصی با حقوق بمدت سه ماه می خوام ..

-          می خوام امروز از ظهر برم مرخصی با مامی جان گردش حوصله ندارم بشینم حرص بخورم .

-     از بانوان محترمه چون آرایشگر فقید ما به دیار فرنگ رفته است اگر آرایشگری که ابروان را بصورت پهن برمیدارند سراغ دارند به ما بگویند لطفا ترجیحا نزدیک خانه مان باشد !!!!!!!

-          با بای

ساعت ۱۰اضافه شد:

شب یلدای همه شما مهربونای خودم مبارک باشه هر دونه انار که می خورید لطفا به یاد من باشید !!!هردونه متوجه شدید که !! می خوام بدینوسیله  در آستانه شب یلدا به همه دوست جونای وبلاگیم بگم که خیلی خیلی دوستشون دارم

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
ادامه داستان

هنوز تموم نشده داستانم !!

بله نزدیک یکسال و نیمی که به شیرینی از دوستی همدل جان و پسر جان گذشته بید دیگه همدل خانم به این نتیجه رسیده بید که سیرت زیبا به از صورت زیبا!! و در همین ایام سر و کله یک عدد خواستگار از فامیل پیدا شد که بعد از 15سال دوری از وطن به ایران بازگشته و در پی یافتن همسر مناسب از دختران فامیل چشمشان در فیلمی خانوادگی به همدل جان خورده بید و با یک نگاه صد دل عاشق گشته بیدند!!!!!! خولاصه که کل فامیل خاله خانباجی همه جا از شانس همدل جان صحبت می کردند که با کله تو دریای خوشبختی افتاده وفیس و افاده های دخترای فامیل زده بید بالا !! بله در همین اثنا یک قراری مابین دو خانواده تنظیم شده بید برای ملاقات دو کبوتر جوان!! همدل جان که سرشو بزنی نمی تونه حرف تو دلش نگه داره رفت و به آقای پسرجان(همسر فعلی) با کلی خنده واقعه را شرح دادند که یهو آق پسر آمپر چسبوند و به همدل جان امر فرمود که حق ندارند بروند فامیل فرنگیشان را ببینند و فرمودند که به خانواده بگویید قراری برای خواستگاری ایشان بگذارند!! البته از اونجا که همدل جان سرتق بید بدور از چشم آق پسر رفت و فامیل را دید و سعی کرد با حرکات جلف خود را از چشم آنها بیاندازد که نگو انگار آن فامیلشان خودش تعطیل تر از این حرفا بید و گفته بید یا همدل یا هیچکس(نه نرفت بالای اون برجه خودشو بندازه پایین نگران نباشین!!)(این همونه که ماجرای ختم رو قبلا گفته بیدم هاااااا) از این طرف هم همدل جان که به کوری مطلق دچار گشته بید عصای سفید در دست فقط عششششششششششششق میدید به فامیل جان جواب رد داد و  خولاصه پسرجان با خانواده آمدند خواستگاری.. لی لا لا لا لای لا لالا لالا ... خولاصه که جلسه اول خواستگاری آنققققققققدر با حلاوت و شیرینی همراه بید که هنوز صدای بستن در نیامده مامی جان گفت من دختر به این پسره نمیییییییییییییدم!!ما هم که دل نازک اشک دم مشک می ریختیم خولاصه یک چند روزی که گذشت با تلفنهای متعدد پسرجان و خانواده مامی جان را راضی نمودیم و آمدند و قرار شد یکماه بعد عقد رسمی انجام شود و کارهای مقدماتی انجام شد و همدل و همسرجان اولین دعوای جدی بین خود را گذاشتند یکروز قبل از مراسم عقد و همه چیز به ... داده شد و تصور کنید روابط آنقدر حسنه بود و بهتر هم شد که نگو ننه جان خلاشه که همه چی بهم خورد!!

پس از یکهفته آقای پسرجان یادش افتاده بید که واااااااای چی شد کی بید من نبودم!! و فکر میکرد میاد و یک معذرت خواهی می کنه و تموم!!!!! نه داداچ من نمی دونست که مامی جان همدل جون از اون بیدا نیست با این شل ممدبازیا کنار بیاد داداچ من . خولاصه کنم این آقای پسرجان یکسال تموم (شاهد دارم اینجا رو هم می خونه هاااااا!) رفت وآمد و تماس حاصل کرد و جیغهای بنفش حواله ایشان گشت تا مامی جان بنده گفتند که خوب حالا اچکال نداره خلایق هرچه لایق بفرمایید ازدواج کنید ببینیم چه می شود همدل خان گوش مروارید که با وعده وعیدها مخملی شده بید و عشقولانه ازش همینجوری میزد بالا خوچحال شد و خولاصه در باغ گشنگ نازنازی همدل جان و همسر با هم زندگی خود را جشن گرفته بیدند و از اونجا بید که داستان شیریییییییین زندگانی مشترک رنگی به خود گرفت که نگو و نپرس داداچ من .

خسته نباشم اگر می خواستم یه کم جزئیات بگم این دستم قلم میشد !   

-     یه کتاب بهم هدیه داده بیدند : آرامش زندگی " مزخرفترین کتابی بید که تو عمرم خونده بیدم از هدیه دهنده خوهشمندم سریعا بیاد تا این کتاب ور ریز ریز کنم رو سرش

-          باز آخر ماه بید پول نبید خرید نبید بشین خونه همدل جون غر نزن کدبانو باش

-     کلا الان یه چند وقته تو خونه ما همسرجان از ساعت 6تا 12شب یه پوزیشن بیشتر نداره ولو رو زمین کله تو کامپیوتر ..(آهان البته بینش میره یه سری هم به قوم ظالمین می زنه ها!!)کی اون روم بزنه بالا و یه آشوب حسابی راه بندازم نمی دونم این همه این برنامه های روانشناسی رو برای کی میذارن ننه جان اونوقت می گن گناه داره کتکش نزن!

-          خسته نباشین این قبض موبایل به چشممان منور شد  آخ از کجا بییاااااااااااااااااارم مادرجان کمک!!!!!!!!

-     امرزو یه راننده آجانس منو اورده میگه من تو سوئد زیندگی می کردم زنم اونجا به سرش ضربه خورد مرد  من نتونستم تحمل کنم زنم ماه بود اومدم ایران الان زن گرفتم دوتا هم بچه دارم !!! (طفلک داشته از غصه دق می کرده خواهر جان

-          بای بای

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
: 35774

RSS



powered by blogsky.com